می زند بیرون

 

هر کجا آب می زند بیرون

از دلم تاب می زند بیرون

دست در جیب، نیمه شب، با سوت

از سرم خواب می زند بیرون

بفشاری اگر دماغم را

باده ی ناب می زند بیرون

خواجه، با بایزید بسطامی

سمت سهراب می زند بیرون

تا بپرسد که: کفش هایم کو؟

بوی جوراب می زند بیرون

سارقی که چراغ قوه نداشت

با طلایاب می زند بیرون

آخرش آب پنج اقیانوس

توی پنجاب می زند بیرون

عاقبت جد اعظم پوستر

از دل قاب می زند بیرون

شعر قیصر ز بارشات شما 

مثل سیلاب می زند بیرون

توی این خشکسال از طبعش

دمبدم آب می زند بیرون! 

دادگاه عشق

 

من بودم و یک سپاه٬ عاشق بودن

با آتش یک نگاه٬ عاشق بودن

این رای صریح هیئت منصفه بود:

محکوم به غم٬ گناه٬ عاشق بودن