سلام 

نشونی کانال تلگرام من با وبلاگم هم نامه

لطفاً سر بزنید و اگر دوست می داشتین عضو بشید

 @naftinashi 

Naftinashi@

 

سلام و درود

ایامتان به کام

والا از وقتی کانال راه انداختم در تلگرام و شعر می دارم و هر شعر تا دویست خواننده داره اینجا کمتر پیدام می شه.

دوم اینکه برای برداشتن عکس از رخ معیوب و نا مطلوب ما دوستان به اینجا سر می زنند معمولا و جز با همان عکس چندین سال پیش مواجه نمی شن. این شد که این عکس پایینی و بالایی رو گذاشتم. غرض به رخ کشیدن رخ نبود چرا که مخ به مراتب از رخ ارجمند تر است نزد ارباب خرد که شما باشید.

چند رباعی عاشورایی

 

ماندی به شریعه ی مجاور بزنی

یا نه، به دل لشکر کافِر بزنی

مولای وفا و مهربانی ای کاش

این بار به رود چشم شاعر بزنی

 

 

ای در دل کارزار، مقیاسِ حسین

ای جلوه گر غرور و احساسِ حسین

در گوش زمان هنوز هم می پیچد:

عباس حسین، آه، عباس حسین!

 

 

هر چند که درد دین تو مزمن بود

دشمن به فریب و کفر خود مومن بود

تاریخ پذیرفت که سرسبزی تو

در سرخ ترین شرایط ممکن بود 

گفته بودم


شعر طنزي نگفته ام نازي

يك دليلش ترانه هاي تو بود

توي ذهنم پر از مجادله ي

دل دل عاشقانه هاي تو بود


گفته بودم كه سوژه ها رفتند

از سر و كول طبع من بالا

فكر كردي چرا نمي جوشد

ديگ طنزم شبيه قبلن ها!


عاشقم بي تكلف و اغراق

عاشقم بي بهانه و ترفند

عاشقم آنچنان كه مي رويد

روي پيراهنم گل لبخند


در دلم قالي سليمان است

يك جهانگردي پر و كامل

ديدن چشم تو از آن بالا

باغ هاي معلق بابل


در خيالم مدام مي بارند

ابرهاي «كجايي اي نازم؟»

رعد و برق «چرا نيامد پس؟»

مي شود خيس دفترم بازم!


با تمام وجود دارم دوست

دختري را كه مست لبخند است

دختري را كه از پيامدهاش

عطر گلزارهاي ميمند است!


در كنارم كنار ياد خودش

دفتر شعر «بهمني» دارم

باز كردم نوشته: اين ايام

«حال و روزي نگفتني دارم»


كاش مي شد تمام شاعر ها

مصلحت را در اين خلاصه كنند

كه بگيرند و عشق ياري را

توي يك مثنوي حماسه كنند


گفته بودم: «عزيز من به خدا

ته اين قصه را نمي دانم»

در كنارت نشسته ام حالا

چارپاره برات مي خوانم!



چه کنم؟


شعر طنزی نگفته ام چه کنم؟

چه بگویم که زهرتان نشود؟

چه بگویم که مثل یک ویروس

وارد ذهن شهرتان نشود؟


وقتی از شعر طنز می گویی

توی ذهنت کمی شکر خند است

نه که این یک توقع بی جاست

دستم این روزها کمی بند است


می رود سوژه های طنز آمیز

از سر و کول طبع من بالا

همه شان هم مدام می گویند

بسرا بنده را همین حالا!


سوژه های عتیقه ی مشتی

سوژه های عجیب تکراری

سوژه هایی که وقت دیدنشان

می کنی میل لیست برداری


تا که وقتی اگر زمین گشت و

طبع شعرت دوباره برگشت و...

بسرایی قصیده ی طنزی

و بخندی دوباره غش غش تو!


خنده اش گرچه خنده ی طنز است

یعنی از انتقاد خالی نیست

تا میایی به خویش می گویی

اه چه تلخه ولی خیالی نیست!


گفتن شعر طنز آسان نیست

غیر از اینکه سلیقه می خواهد

آب و آتش به هم گره زدن است

ضربه گیر و جلیقه می خواهد


موقع شکل گیری یک طنز

که غم و خنده می شود تلفیق

غیر از اینکه قریحه می جوشد

باید از آسمان رسد توفیق


الغرض بنده ی خدا ول کن!

ته این قصه را نمی دانم

هر زمانی که طنز جاری شد

مطمئناً برات می خوانم!


سپاس و غزل


از همه دوستان مهربون كه پيام تبريك گذاشتن ممنونم. از طرف كل خانواده تشكر مي كنم!

يك غزل هم تقديم مي كنم به ذوق مشكل پسندتون. 


من بي قرارم، بي قرار چشم هايت

افتاده ام در گير و دار چشم هايت


اينجا كنار دست شعرت مي نشينم

شايد بيايم تا كنار چشم هايت


از ابتدا احساس گل را مي شناسي

آيا كه بود آموزگار چشم هايت؟


احساس بي اندازه اي دارم كه عمري

مي زيستم در روزگار چشم هايت


تو باغ ميمندي و من از تخت جمشيد

راهي شدم تا اقتدار چشم هايت


شيراز را لبريز كردم از تغزل

با لطف باران، با قرار چشم هايت


يك حلقه در دست نگاهم مي درخشد

افتاده دستم در مدار چشم هايت


اين بيت را با ماه سويت مي فرستم

شايد شبي آمد به كار چشم هايت


شايد بلوچستان رضايت را ببينت

جاي «رضا»يت در بهار چشم هايت


اين بيت ها... اين بيت ها را مي نويسم

روي نگاهم تا دوباره چشم هايت...

*

لطفا مرا اين دفعه دعوت كن به صرف_

يك كاسه از آش انار چشم هايت


سلام

خوب راستش من با افتخار متاهل شدم، همین نیمه فروردین همین امسال. آره همین جا دیگه، همین شیراز.

همسرم دختر خانوم مهربون، زیبا و کد بانوی فوق العاده ایه و «دوستش دارم از صمیم دلم». نام خانوادگیش تقی زاده هست و اهل میمنده. شاعر و دانشجوی دکترای زبان و ادبیات فارسی هم هست، مثل خودم.


اگه تبریک ننویسین که ناجور میشه که! آره ممنون. واقعا ممنون.

بشناسید مرا

 

بنده عبدالرضاي قيصري ام

شاعرم شهره در سخنوري ام

طنز پرداز قابلي هستم

روي دست عبيد و انوري ام

توي بنياد حفظ آثارم

در پي ثبت آن دلاوري ام

مدتي رفته بوده ام كرمان

چون ادب را هميشه مشتري ام

حال حاضر كه توي شيرازم

دانش آموز سطح دكتري ام

از زماني كه چشم وا كردم

فارسي شد زبان مادري ام

سه نفر ادعا كه... خواهرم اند

چار تا شير نر برادري ام

مرودشت از كنار من رد شد

در خودم بودم و شناوري ام

تخت جمشيد و بوي گندمزار

داد يك خصلت صنوبري ام

گفته يارم كمي شكم داري

زين سبب در رژيم لاغري ام

موي من صبح ها مجعد نيست

شب ولي توي فاز فرفري ام

صبح ها قبل از آنكه برخيزم

 پايه ي آش و نان بربري ام

تا كنون ششصد و دو تا دختر

نيز كردند قصد دلبري ام

من ولي سر فرو نياوردم

گفته ام توي فاز ديگري ام

تا كه ديدم نگاري از ميمند

چشم هايش مرا به باران داد

اِ ببخشيد واقعا لطفا

 من كجا، من چرا از اين وري ام؟!

...

لغزش قافيه كه چيزي نيست

آن زمان كه به فكر آن پري ام

از دلش كرده ام تقاضا كه

بدهد افتخار همسري ام

گفته اما فقط ببين فعلا

چادرم را و رنگ روسري ام!

دوستش دارم از صميم دلم

در هوايش چنان كبوتري ام

این تمام رزومه ی من بود

بنده عبدالرضای قیصری ام!

یک انجمن بودند

 

لابد می گویید سوژه تکراریست ولی باور کنید خودش اتفاق افتاد!

 

داخل شدم در جمع مردانی که زن بودند

تحت لوای بی نشان انجمن بودند

زن ها ادای مردها را در می آوردند

فکر نبرد تن به تن بی پیرهن بودند

مردان زبانم لال فکر چشم و ابرویی

که می شود باریک کرد و حیف من!... بودند

زن ها به قانون طبیعت گیر می دادند

یعنی چه که این شغل را دادی به من... بودند

در ذهنشان این بود که جوری دگر باشند

اغلب که نه... انگار اما عمدتا" بودند!

من گوش کردم شعرشان را و... نمی دانم

وقتی که من شعری... به من... خیلی لجن بودند!

گفتند شعرت را بکن توی پریز برق!

بعدش همش مشغول بحث و مخ زدن بودند

....

مردان ... زنان... از شعرشان این ها هویدا بود

آنجا عجیب و واقعی... خیلی خفن بودند!!

تار عنکبوت

 

وبلاگم اگر چه کور و سوت است

جولانگه تار عنکبوت است

کیفیت آن فجیع بالاست

...

بقیه شو هنوز نگفتم فقط خواستم به روز شم. چون به فک و فامیلام قول داده بودم!

هر وقت کامل شد و گذاشتمش می بینیدش!

فحش ندینا!

شب شعر

 

یک روز که از خودم زدم بیرون

گفتم بزنم کمی قدم چندی!

راه افتادم به جانب فرهنگ

از کوچه ی آخر کمربندی

آواز بنان و افتخاری، تاج

ستار و معین و اندی و سندی

تابلو زده بود: مرغ پرکنده

آرایشگاه، بستنی بندی...

 

یکدفعه نگاه من توقف کرد

بر روی نوشته ای که لبخندی

آورد به صورتم، به خود گفتم

این هم شب شعر، بعد یک چندی

«آدرس: ته کوچه ی هدایت خان!

فرهنگسرای آبرومندی

هنگامه ی شعر هم همین حالا

کانون جوان شعر دربندی»

با کله به سمت آدرس رفتم

پرسان پرسان و با خوشایندی

گفتم لابد سرود می خوانند

از حادثه ی عظیم لبخندی

از دلهره ی شکستن بالی

یا وسوسه ی گشودن بندی

یا با قلم حماسه می سازند

بر دشت ادب شکوه الوندی

 

دیدم شب شعر محشری برپاست

با موضوع: قرارها چندی...

مجری سر حرف را یهو وا کرد

بی نام خدایی و خداوندی

بعد از دو سه تا لطیفه دعوت کرد

از شاعر اولی که خرسندی،

از چهره ی اخمی اش نمی بارید

با خود گفتم عجب هنرمندی!

موهاش بلند مثل دخترها

ابروش کمان، دماغ پیوندی

یک شعر سپید صادراتی خواند

مملو تعفن و کثافندی!

از ... گفت و ... و ...

از ... در سطوح آوندی

یک عاشق سینه چاک شاعر گفت:

ای ول کلک حریف! را کندی!!

بعدی آمد غزل بخواند، خواند:

سگ،حامله، روسپی... چه فرزندی؟!

بعدی چه شبیه سیندرلا بود

بعدی چه شبیه بزبز قندی!

 

با پوز کشیده آمدم بیرون

در خود بودم که با چه ترفندی

همچون لقمان ادب بیاموزم

از انجمن چنین ادب مندی

ناگاه صدایی از درونم گفت:

دلگیر نشو! چرا نمی خندی؟

از کوزه نازک هنرمندان

جز محتوی اش چه می تراوندی؟

امروز كلاس شعر يعني اين

مفلوك! تو مال قرنم چندي؟!

خاریدن!

 

آدمی است دیگر. دست خودش هم نیست. یک دفعه یک جایش شروع می کند به خاریدن. از قدیم هم اینطوری بوده و کلی هم تعبیر و تفسیر سر هم می شده برای همین خارش ها. مثلا اگر کف دست چپت بخارد، دارند غیبتت را می کنند. اگر کف دست راستت بخارد پولدار می شوی (البته این مال قدیم ها بوده. امروزه باید بگویند اگر کف هر دو دستت بخارد، مدیر عامل یک بانک می شوی و بعد هم از بانکت سیصد هزار میلیارد اختلاس می شود و اخراج می شوی!) و از همین حرف ها

ما یک دوستی داشتیم که تنش زیاد می خارید و همیشه هم جاهای دور از دسترسش بود مثل وسط دوتا شانه اش. خلاصه کلی کش و قوس می آمد و ما هم دیگر محلش نمی گذاشتیم. حالا هم نمی دانیم بهشت است یا جهنم. یک شبی همین دوستمان آمد به خوابمان این شعر را به ما تلقین کرد

شعر را بخوانید، بخندید و اگر حوصله اش بود، برایش یک فاتحه ای هم بفرستید

بی خارش باشید

 

منم آن شاعر طنزی که تنم می خارد

تنم از مرحمت آنچه منم می خارد

 

عضو هر انجمنی می شوم از آن ساعت

حس عضویت در انجمنم می خارد

 

می کشم لقمه ی خود را به کف قابلمه

گشنه ام؟ نه! کف ظرف چدنم می خارد

 

کله ام موقع دیدار تو بعد از یک سال

تا میایم به تو حرفی بزنم می خارد

 

مرد و مردانه بگویم که همین حالا هم

جای دمپایی دیروز زنم می خارد

 

وقت دفنم نهراسید، اگر جُم خوردم

چه کنم؟ مرگ تو دارد کفنم می خارد

 

کمی شیرین تر از زهر هلاهل

این را نوشتم برای بچه های یک نشریه دانشجویی

یه کم خلاصه شده فقط

 

نوشتم طنزکی با طعم فلفل

کمی شیرین تر از زهر هلاهل!

برای بچه های خوب همراز

که باشم مثل زرافه سر افراز

نه این زرافه های بی قواره

که سایز گردناشون صد هزاره!

نه این زرافه های نقطه چین پوش

که می پوشند مانتو، کاپشن روش

نه آنهایی که از این زمره هستند

همیشه فکر درس و نمره هستند

نه آنهایی که جنتلمن نژادند

به دست هیچکس آتو ندادند

که بی خود شاد و شنگولی نکردند

به کاری دخل و فوضولی نکردند

کلک با یک رفیق پایه؟ اصلا

سرک در خانه ی همسایه؟ اصلا...

از آن زرافه های با اراده

که خیلی دورن از فیس و افاده

فقط ژل مالی آن هم بعضی اوقات

کت و شلوار و گاهی هم کراوات

سوییت مبله در بالای جنگل

حدودا می شود اینجای جنگل!!

از اون هایی که از معنی نمی گن

همیشه با ولع اینگونه می گن:

چرا هی برگ تازه روی شاخه؟

کلاسش مفتضح پایینه آخه

بیا با جمعی از هم رشته ای ها

بدور از غصه های پوچ دنیا

بریم یه فست فود آخرین مد

بهونه ش هم همین جشن تولد....

اگرچه آخرش گردید معلوم

که این زرافه های طفل معصوم

نه اینکه گرگ باران دیده هستند

فقط یک خرده جوگیریده هستند!

شوخی با راشد انصاری

 

سلام راشد انصا... سلام راشد ری!

نوشتم البته شعری که حالشو ببری

شنیده ام که دوباره درون کرمانی

چرا دو مرتبه کرمان؟ مگر نمی دانی

که طنز کوبنده در کویر می روید

همیشه شاعر طنزش حریف می جوید

مواظب خودت و شعرهای طنزت باش

چرا که یکدفه مشتی اراذل و اوباش

برات شایعه ای تازه در کنند اینسان:

شبی که راشد انصاری آمده کرمان...!

 

برات محض خداحافظی زدم فالی

چنین برآمد از آن فال نسبتا عالی:

ز راه کرمان یاران! عنان بگردانید

چرا که راشد از این راه رفت و...

تابلو شد!

نود چه شود!

 

این که این وبلاگ نام نامی اش نفتی نشی ست

علتش را از خودم هم بار ها پرسیده ام

بار ها هم در جواب پرسش شخص خودم

طفره رفتم از جواب بی کلک طفریده ام

دور خود چرخیده ام هی گفته ام نفتی نشی!

باز با یک وضع زشتی آخرش نفتیده ام

داشتم دلقی که صد عیب مرا... اما چه حیف

بار ها در رهن یک پیمانه می٬ دلقیده ام!

نا خوش احوالی کنم در ابتدای سال نو؟

من به گور حضرت مادر زنم خندیده ام!

من پر از اشعار مرموزم پر از اسرار طنز

شصت و شش پشمک به ریش ناعران! شعریده ام

سال نو سال نود٬ سال نود شد سال نو

گفته بودم من در عین سادگی پیچیده ام!

حال فهمیدی چرا وبلاگ من نفتی نشی ست؟

تا حدودی بنده هم -یک خورده ای- فهمیده ام!

 

 

 

برای عبدالواحد مردانی

 

متشكرم كه شعر مرا خواندي، من توي اين مجادله تنهايم

عكسم كنار منظره ها بد نيست، اما به اين خرابه نمي آيم

اين سوي عكس، خشكي يك گلدان، آن سويم است جاي زن و فرزند

مصلوب جان نداده ي بی فردا، مقهور نقش بازي دنيايم

متشكرم كه شعر مرا...آن بار، گفتي كه طبع شعر تو هم بد نيست

گفتم ولي، ولي به دلم مانده، قدري بدون وزن بياسايم

افتاده ام زمين و دلم تنگ است، وابستگي به شعر، خودش كم نيست

منهاي گام هاي تو گاهي كه سر مي زني به دفتر انشايم

سر مي زني و مثل همين حالا، سر مي روم به جانب آن بالا

اما همينكه مي روي از پيشم سُر مي خورم به گودي فردايم

باشد قبول البته حق با توست، اين شكوه ها براي تو تكراري ست

مي چرخم و همينكه دو چشمم را، وا مي كنم دو مرتبه اينجايم

بايد چه كرد؟ گفته اي ام صد بار، با آن دهان بسته ي پر لبخند

گفتي بگو چكامه اي از سرخي، عازم شدم به جبهه ي لبهايم

گفتم به رمزِ پر طپش «يا عشق» شعري پر از مجاهده و پيكار

دستم نيامد از عظمت چيزي، حتي نرفت جانب مين پايم

فهميدم از نگاه تو تقصيرِ اين ميم هاي آخر هر بيت است

شعري كه بوي گند تعلق داشت كي مي برد به جانب بالايم؟

متشكرم كه شعر مرا خواندي اين دفعه هم كنار دلم ماندي

بايد براي خون تو بنويسم، بايد به عمق شعر بيفزايم

سلام

سلام به همه دوستانی که سر زده اند و می زنند

یه مدت نشد که به روز شم اما یه شعرایی آماده کردم بنویسم برای شما.

سر هم می زنم باشه!

حالا این مطلب ورزشی رو علی الحساب قبول کنید تا شعرای دیگه برسند!

سپاس

توپ نامه حکیم ابوالقاسم فردوسی پور

شنیدیم قطر نامزد میزبانی جام جهانی فوتبال شده

 

ز پیوسته گل خوردن بی شمار

عرب را به جایی رسیده ست کار

که جام جهانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!