چه کنم؟
شعر طنزی نگفته ام چه کنم؟
چه بگویم که زهرتان نشود؟
چه بگویم که مثل یک ویروس
وارد ذهن شهرتان نشود؟
وقتی از شعر طنز می گویی
توی ذهنت کمی شکر خند است
نه که این یک توقع بی جاست
دستم این روزها کمی بند است
می رود سوژه های طنز آمیز
از سر و کول طبع من بالا
همه شان هم مدام می گویند
بسرا بنده را همین حالا!
سوژه های عتیقه ی مشتی
سوژه های عجیب تکراری
سوژه هایی که وقت دیدنشان
می کنی میل لیست برداری
تا که وقتی اگر زمین گشت و
طبع شعرت دوباره برگشت و...
بسرایی قصیده ی طنزی
و بخندی دوباره غش غش تو!
خنده اش گرچه خنده ی طنز است
یعنی از انتقاد خالی نیست
تا میایی به خویش می گویی
اه چه تلخه ولی خیالی نیست!
گفتن شعر طنز آسان نیست
غیر از اینکه سلیقه می خواهد
آب و آتش به هم گره زدن است
ضربه گیر و جلیقه می خواهد
موقع شکل گیری یک طنز
که غم و خنده می شود تلفیق
غیر از اینکه قریحه می جوشد
باید از آسمان رسد توفیق
الغرض بنده ی خدا ول کن!
ته این قصه را نمی دانم
هر زمانی که طنز جاری شد
مطمئناً برات می خوانم!