برای عبدالواحد مردانی
متشكرم كه شعر مرا خواندي، من توي اين مجادله تنهايم
عكسم كنار منظره ها بد نيست، اما به اين خرابه نمي آيم
اين سوي عكس، خشكي يك گلدان، آن سويم است جاي زن و فرزند
مصلوب جان نداده ي بی فردا، مقهور نقش بازي دنيايم
متشكرم كه شعر مرا...آن بار، گفتي كه طبع شعر تو هم بد نيست
گفتم ولي، ولي به دلم مانده، قدري بدون وزن بياسايم
افتاده ام زمين و دلم تنگ است، وابستگي به شعر، خودش كم نيست
منهاي گام هاي تو گاهي كه سر مي زني به دفتر انشايم
سر مي زني و مثل همين حالا، سر مي روم به جانب آن بالا
اما همينكه مي روي از پيشم سُر مي خورم به گودي فردايم
باشد قبول البته حق با توست، اين شكوه ها براي تو تكراري ست
مي چرخم و همينكه دو چشمم را، وا مي كنم دو مرتبه اينجايم
بايد چه كرد؟ گفته اي ام صد بار، با آن دهان بسته ي پر لبخند
گفتي بگو چكامه اي از سرخي، عازم شدم به جبهه ي لبهايم
گفتم به رمزِ پر طپش «يا عشق» شعري پر از مجاهده و پيكار
دستم نيامد از عظمت چيزي، حتي نرفت جانب مين پايم
فهميدم از نگاه تو تقصيرِ اين ميم هاي آخر هر بيت است
شعري كه بوي گند تعلق داشت كي مي برد به جانب بالايم؟
متشكرم كه شعر مرا خواندي اين دفعه هم كنار دلم ماندي
بايد براي خون تو بنويسم، بايد به عمق شعر بيفزايم