فراموش کردی

 

تو مسيحايي ولي اعجاز يادت رفته است

گويي از يك حادثه آن راز يادت رفته است

غرق پرهاي پريدن در سرت شوق عروج

من نمي دانم چرا پرواز يادت رفته است

من كه خود زخمي اساسي خورده ام، اين روزها

مي پرم اما تو گويي باز يادت رفته است-

اينكه با بال توكل مي شود تا عرش رفت

از توكل كرده اي اعراض يادت رفته است

آن نواي قدسي پيكر نواز بي صدا

گرچه گاهي مي نوازي ساز، يادت رفته است

من نفهميدم ظرافت هاي موزون تو را؟

هر نفس كردم خطابت «ناز!» يادت رفته است؟

رغم اين مطلب كه آن شيراز را دادي صفا

اين كلام خواجه ي شيراز يادت رفته است:

«من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي»

معني گويا ترين الفاظ يادت رفته است

 

عشق پاك اي شاعر برگشته بخت خوش خيال

با نگاهي مي شود آغاز، يادت رفته است؟!

 

هواپیما

 

دوباره فكر پريد و دوباره رفت كجا

كجا به زير زمين مي پرد هواپيما؟

همين هواپيما بر فراز آن درياست

كه ممكن است به خوابي رود نهنگ آسا

سپس فرود بيايد به قلب روشن او

و روزنامه بيفتد به بحث برمودا

و بعد يك خلبان متهم به كم كاري ست

ويا به توطءه محكوم مي شود دريا

.....

كسي به جذبه ي شفاف و خلسه فكر نكرد

و اينكه شست كسي جعبه ي سياهش را

قصه ي تخت جمشيد و كارخونه

 

يكي بود يكي نبود

توي فارس

بين كوها، يه دشتي بود

توي اون دشت كه سرسبز و بزرگ و عالي بود

جاي يك چيز قشنگي خالي بود

گل و گلدون و يه نهر

يا يه آبادي، يه شهر

 

گر چه از اون قديما

تخت جمشيد بزرگ

برفراز دشت ما نشسه بود

ولي حتي اونم از خلوتي و بي همزبوني خسه بود

دلش از بارون و باد و بي كسي شكسه بود

توي سال سيزده- سيزده

يه دفه يه كارخونه

اومد و ميون دشت پاك ما

يهو چار زانو نشست

دراي صحبتو بست

يه سيگار آتيش زد و وسايلش رو چيد رو خاك

 

تخت جمشيد به آقا كارخونه گفت:

سلام سلام

كارخونه

يه كامي از  سيگار پر دودش گرفت

دودو داد سمت هوا

از كجا تا بكجا

و با صداي تلخي گفت:

چه سلامي چه عليكي؟ من كه اعصاب ندارم

بس كه سيگار مي كشم كه روز و شب خواب ندارم

 

تخت جمشيد به آقا كارخونه گفت:

 برادرم! دشت ما مهربونه

من ازش مي خواهم بهت پند بده

بعدشم يه ريز بهت چغندر قند بده

تو هم از تلخي سيگار و بي كاري در مياي

مي شيني چغندر قند مي خوري

از پس دود و خماري بر مياي

بعد از اون كارخونه هه

مي نشست همش فقط چغندر قند مي خورد

هميطو يه ريز و يكبند مي خورد

 

تا كه بوي قند پيچيد تو آسمون

شنيدن مردم خوب ومهربون

شوفرا مسافرا

همشون روستاييا عشايرا

اومدن دور و بر كارخونه هه حلقه زدن

تخت جمشيد كه از اون بالاي كوه

به ماجرا نگا مي كرد

ديد كه از همه طرف كارخونه ها

اومدن اونجا تو دشت صميمي

آزمايش، يك و يك، پتروشيمي

جمعيت قطار قطار

مي زدن هوار هوار

 

تخت جمشيد بزرگ

ديد كه اوضا داره بحراني مي شه

اينجوري هر چي كه هس فاني مي شه

ولي انگار ديگه فايده اي نداشت

همه جا آلوده بود

پر آشوب

پر دود...

تخت جمشيد توي دود دم

نشست

دوستت دارمی دیگر

 

می دود در عروق احساسم

خون جوشان دوستت دارم

گوش جانم پس از هزاران سال

شده مهمان دوستت دارم

 

تو پری زاده ای پر از نازی

من پری هستم از کلاغی زاغ

می نشینم کنار پرهای

پشت پیکان دوستت دارم

 

می پرم فارغ از غریبی غار

با هدف می پرم ولی این بار

می روم رو به جانب نفرت

در اتوبان دوستت دارم

 

پخش شد توی کوچه ی پشتی

دکمه را باز کن مرا کشتی

می شود این زمان جنایت ها

تحت عنوان دوستت دارم

 

«تا تماشا کنان بستانیم

هرچه ما را لقب دهند آنیم

ما گدایان خیل سلطانیم»

از گدایان دوستت دارم

 

در خیابان کسی حضور نداشت

غیر ما

بغض آسمان وا شد

چتر غیرت خوشا که وا نشود

زیر باران دوستت دارم

کوتاه و کوتاه

 

بدبخت ساده

نجیب و سر افکنده و ساده ای

تو پنجاهمین مرد دلداده ای

تو را هم به آرشیو خواهم سپرد

چه سر گرمی خارق العاده ای!

 

پردازش

آنان که به جسم خویش پرداخته اند

یا آنکه به شکل ریش پرداخته اند

غیر از پولی که پیش پرداخته اند

تا آخر عمر، فیش پرداخته اند!

 

عشق و فاضلاب

عشق ما به بهره برداری رسید

در ۱۳۸۸

عمده اش اما هنوز آماده نیست

مثل طرح فاضلاب مرودشت!

 

گرفته بود

یک حالت غریب مطنطن گرفته بود

رنگ غروب آخر بهمن گرفته بود

آدم نکشته بود ولی مطلع شدیم

بیچاره این برادر ما زن گرفته بود!

سفید سفید

تو موی مرا سفید کردی

ابروی مرا سفید کردی

من سمبل حرف مفت بودم

تو روی مرا سفید کردی!

افسوس

چشمم به جمال عشق روشن شد و رفت

در وصف رخش زبانم الکن شد و رفت

افسوس و دریغ کز همه دولت عشق

«افسوس و دریغ» قسمت من شده و رفت

 

صد مرتبه در غروب بی فردایی

یا در شب خالکوب بی فردایی

از هر دری ای ستاره ی صبح امید

من رانده شدم به چوب بی فردایی

داستان طنز داریوش شاه

دو حالت بیشتر ندارد؛ یا حوصله اش را دارید که داستان طنز بخوانید یا ندارید. اگر دارید یا یک وقتی داشتید این گوی و این... بسم الله.

 

بیداری داریوش شاه در تخت جمشید

پگاهی بر خواستیم از خواب. سرمان سنگین از شراب شاهی. پیشکاران را نیافتیم. پنداشتیم که نوروز است و به عید دیدنی رفته اند. خوی شاهانه مان را عار آمد که بر آنان خرده گیریم.

پس از چندی نشستن در خوابگاه بر آن شدیم که تا میهمانان نوروزی به کاخ سرازیر نشده اند به کار گردش شویم و اگر شد جایی نیکو برای سیزده بدر بیابیم و از همه خطیرتر از دست شاه بانو بگریزیم که هنوز از کنده نشدن نگاره چهره ی فوتوژنیک و اندام مانکنی خود بر کتیبه های کاخ در رنج است و اکنون به دیدن برادرش رفته است به نقش رستم!

از نقشِ زن و سه تار زن بگریزید

از اولی اش ولی خفن بگریزید

طبع شاهانه به جوش آمد از هوای بهار و ریتم گرفتیم. پرتو خورشید چشم هایمان را زد، گفتیم: کاخ چقدر نورانی و دلباز شده، باید که آرشیتکت شاهی را پاداشی، چیزی داد. سر که فراز کردیم، دیدیم کاخ طاق ندارد و انگار که کاخی نیست! سری جنباندیم و پنداشتیم از شراب دوشینه است. شعری بر یادمان گذشتن گرفت:

صباح الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می کند در سر، خمار خمر دوشینم

نام شاعر را به یاد نیاوردیم. هرچه بود اولش «حا» بود و آخرش هم «فظ»! ولی با خود گفتیم یادمان باشد این شاعرانی را که با واژگان ناپارسی شعر می سازند گوشمالی کنیم، گوشمال کردنی!

بسیاری از ستون ها را هم بر جای ندیدیم و به ناگاه دیدیم که بر ریگ و شن راه می رویم و دروازه ای و دیواری نه!

چشم هایمان را مالاندیم. سربازانی دیدیم. سربازی پارسی را فرا خواندیم. نیامد. پوشاکی داشت شگرف. سبز رنگ. با کُنار می زد، به غایت فرسوده. خنجری بی آذین داشت و گرزی که خلال دندان را می مانست. و او را زرهی و خودی نه. ونشانی غریب بر کلاه و بازو داشت.

پس سربازی مادی را فراخواندیم که پوشاکی خاکی رنگ به بر داشت. او نیز نشنید و گویی هرگز ما را بِنَدید.

و مردمانی دیدیم که از دروازه ی ملل به درون می شوند و در کاخ می پراکنند، پراکندنی. با خود گفتیم: ما که هنوز بار عام نداده ایم، اینان را چه می شود؟

پوشاکی شگفت داشتند و پیشکش هایی شگفت تر. اجسامی نیم پلاستیک و نیم فلز با آبگینه ای کاو. ژست می گرفتند و نور به هم می پاشیدند، پاشیدنی! و شگفتا که بیشتر، زنان را می مانستند. بی ریش و بی جنگ افزاری در پیش! و هیچیک ما را نمی دیدند. گفتیم: یکی نیست اینان را سامانی دهد؟ چرا سنگ نوشته های ما را ناخوانده درون می شوند؟ پرده داران کجایند؟ چرا خردسالان را راه داده اید؟ چگونه است که خاکستر دود افزار بر کف کاخ می ریزند؟...

 

چشممان روی نگاره ی شیر گاوشکن مانده بود. گفتیم: امید است که پنداشته نیاید که ما اهل خشونت بوده ایم و حکمت این نگاره بدانند. باز گفتیم: شگفت است که نگاره های کاخ را خاک گرفته است و مگر ما کاخ تکانی نوروز را نفرموده بودیم؟!

قضای حاجت را به آبریزگاه شاهانه شدیم، نیافتیم. پس دشنامی اهریمن را فرستاده، از پلکان سرازیر شدیم. ناگاه وزیر خود را یافتیم گریان و سر در گریبان. او که بزرگمهرِ نوشیروان را در جیب توانستی نهادن و راه رفتن! ما را چو دید ایزد را سپاس گفت و به زمین بر بوسه داد. ما از او خوشنودتر ولی به روی خویش نیاوردیم. پرسیدیمش که حال چیست و درباریان و لشکریان کجایند و این بندگان با این جامه های سخت ناخوب که اند و مگر برای به دوش کشیدن تخت شاهی نیامده اند؟...

وزیر گفت: شاها! روزگار نه بر آن گونه است که ما پنداریم و من پندارم که ما به روزگاری سخت پس از این آمده ایم و این را از سنگ نبشته ها توان دانست و افسوس که شباهنگام نیست تا از ستارگان باز پرسم و من از برابری شیشه نبشته هایی که اینان نهاده اند راهنمایی را، با سنگ نوشته های میخی، نبشتن و خواندن ایشان را دانسته ام تا اندازه ای و...

سخنش را بریدیم و از آبریزگاه پرسیدیم. گفت آنرا نیز به نیروی اندیشه یافته ام و پیش افتاد.

 

بر در آبریزگاه مردی سالخورده بر چارپایه ای نشسته بود، نیم خواب. ما فرو شدیم و نشستیم. بر پشت در آبریزگاه نوشته هایی دیدیم نبشته. با شعر می مانست و ما را از آنکه نتوانستیم خواندن حیف آمد.

چون بیرون خواستیم شدن، مرد سالخورده دست فراروی ما گرفت. دانستیم که زر و سیم می خواهد. ما که پاداش زر و سیم بدین گونه شاعران را می دادیم، انگشتری شاهانه او را بدادیم و پنداشتیم آن اشعار بر پشت در آبریزگاه، او نبشته باشد!

چون از رنج آبریزگاه بیرون شدیم، وزیر را گفتیم: این حالی سخت شگفت است و ما پنداریم که کابوس می بینیم و حال خود را همچون حال سیاووش، هنگام بهتان زدن کاووس می بینیم و این حال ما را از چهارشنبه سوری پدید آمده و ترقه بازی و این برنامه ی «نور وصدا» که ما را خواب زده کرده باشد.

شب های جمعه ما را آزار می رسانند

نور و صدای تخت و نور وصدای جمشید!

باز گفتیم امروز که نوروز است می خواهیم که گردشی کنیم و این ما را دانسته آمده است که باید خوش بود در همه روز و این روز که ما را نشناسند و نبینند و ما نوادگانمان را ببینیم سخت خوشتر است و باید به کاخ فراز شد و عیش افزار برگرفت و به گردش شد.

 

با وزیر به کاخ بر آمدیم. مردی نوادگانمان را راهنما بود و احوال ما می گفت، نه بی کاستی اما به درستی. و ما سخت حال می کردیم. یکی از نوادگان دیگری را گفت: «میگم او موقه که نفتم که نداشتیم که اِقد وضمون توپ بوده که!» و ما خواستیم گفتن که چرا. و می سوزاندیم و اندود می کردیم با آن دیوارها را و... افسوس که نمی دیدند و نمی شنیدند.

وزیر گفت: شاها! همه ی کاخ ها نیستند! و تنها در آنجا سرایی است که طاق دارد و گمان است که افزاری درون آن باشد هنوز. ولی آن افزار را به یادبود نیاکانشان که شما باشید! به نیکی پاس می دارند و ما نیز نمی توانیم درون شدن - بدون بلیط- و چیزی بردن تا چه رسد به دیگران!

گفتیم: همه ی آن دارایی که در شهری نمی گنجید، همه در این سرایچه است؟ وزیر گفت: آری و بلکه هم بیشتر!

پس وزیر را گفتیم: ما را باره ای باید گردش را، پس اسبی باید آوردن و تا بازآیی ما گشتی خواهیم زدن در کاخ که اینک کوخ را ماند که رفتار و پوشاک نوادگان و سربازان شگفت تر است از ویرانی کاخ ها.

مردان با آستین هایی برکنده و ریش هایی به شش تیغ بر تراشیده و اندکی -برچانه- فروهشته و شقیقه هایی که نبشتن ما را می مانست و میخی بود! و بانوان با پایچه هایی فرا گرفته و گیسوانی نیم بسته - و نیم باز- و... دریغمان آمد از آن همه غیرت که ما را بود و نوادگانمان را نه!

سوار بر اسبان از کاخ سرازیر شدیم. بر پلکان، وزیر گفت: چه تلاش ها که شد در بنای این بنای بزرگ، از ستاندن مجوز و هزینه ی نوسازی و عوارض و دستمزد و اوستاد و کارگر و چه و چه!

گفتیم: و خدای کناد که اینان یاد گیرند و بر گوش آویزند که:

ای دل اگر مراد میسر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی زتخت خویش

 بر جاده ها فرشی دیدیم گسترده، به غایت سیاه و به سرپپسی نام ها بر آن نگاشته! و مرکب هایی سخت شگفت داشتند از آهن و چرخ ها داشت و خود رونده بود، بی آنکه اسبی که اسبی آن را کشانَد و دودی از پس پشت آن روان بود.

در شدن بودیم که خودرونده ای از کنار ما به آرامی گذشتن گرفت. پژواکی از آن به گوشمان رسید:

بیا تو، بیا تو، خودت بیا تو، بیا پَلوی من! صداتو، نگاتو...

وزیر گفت: ای شگفت که ترانه ی ایشان چه سخیف است و به چه روز اوفتاده اند و به چه گوش می سپارند و ما ما در آن دوران، سرود ها به کنسرت و پخش زنده گوش می کردیم در تالارها، همه توپ و دِی بلالی! که اگر باربد و نکیسای خسرو پرویز می شنیدند کُپ نموده و جامه دران می کردند، جامه دران کردنی!

 

به ناگاه از دور سیاهی شهری دیدیم. شهری بود بر هامون نهاده و بناهایی داشت به غایت بی قواره و ناجور و جوی ها همه آکنده دیدیم از لای و لجن و پوست کیک و آب میوه. گفتیم: ای شگفت که ما در شهر پارسه سامانه ی فاضلاب شهری داشتیم و اینان ندارند. رودی بزرگ دیدیم آکنده از پلشتی و ته نشینات کیمیاوی!

و آن شهر را در هاله ای از نور دیدیم فرا گرفته و رودی از خود رونگان بدانجا می شدند بی امان و دود می کردند همچنان.

وزیر گفت: پندارم که آن شهر در آتشی می سوزد و در پیش بینی نامه ای خوانده ام که به شهری در همین دشت، اسکندر نامی بیاید و بسوزد و نرود!

بر دیوارها نبشته های دیدیم، پر منحنی و چشم نواز. وزیر را گفتیم: این نوادگان از زمینه هایی که ما را نومید نساختند، یکی این خوش نبشتن است. پس پارچه نوشته ای او را نشان داده و پرسیدیم: چه نبشته؟ وزیر چشم هایش را مغولی کرد خواند: مرگ بر آمریکا

گفتیم این آمریکا مگر واژه ای است که فرهنگستان اینان جایگزین اهریمن نموده است؟ وزیر گفت: به گمانم این آمریکا همان قدرتی است که پیش گویان بزرگ می گفتند که گروهی اند تازه به دوران رسیده که جنبه ی زور و توان، هیچ ندارند!

یادمان آمد که کورش بزرگ گفته بود: وقتی ارتش من به آرامی وارد بابل شد مردم به گرمی گام های ما را پذیرفتند... من فرمان دادم همه در پرستش خدای خود آزاد باشند...

 

قرص خورشید در سیاهی می شد که عنان کشیدیم و خواستیم بازگشتن و خفتن در ویرانه های کاخ خودمان و نخواستیم دیدن از این بیش، این بی هنجاری و دود که فرزندانمان را فرا گرفته و کاخ ما را نیز. پس بازگشتیم. به کاخ فراز شدیم. زیر نور ماه خواستیم خفتن. گفتیم:

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

و چون از دور نگریستیم شهر را که همچنان می سوخت در آتشی. صدایی گفت: بازدید کنندگان عزیز! آثار تاریخی تخت جمشید در اثر مرور زمان فرسوده شده، لطفا...

و ما خفتیم.

بوسه ای به روی ماه رمضان

 

ماه رمضان درست که مهمانی ست

بر سفره اگر چه لقمه ی روحانی ست

با ما تو نگو که هی عمو! نترکی

بر سفره بجان تو از این حرفا نیست!

 

 

ای من بفدای اشک وآه رمضان

قربان نگاه بی گناه رمضان

من از رمضان چه دیده ام جز خوردن

پس بوسه زنم بروی ماه رمضان!

 

 

بی عشق شما کار تجاری کردیم

بی کسب اجازه بی قراری کردیم

امروز دو تا کشیده در محضرتان

خوردیم، ببخش،  روزه خواری کردیم!

 

 

محروم ز آب و شربت و می، روزه

خرداد و بهار و بهمن و دی، روزه

آخر به کجا رویم و تا کی روزه؟

امسال دگر می خورمت ای روزه!

 

فس فس

 

«از طلا گشتن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را مس کنید»

 

درد می گیرد فراوان آمپول

چانه ام را پیش از آن بی حس کنید

 

میوه را اغلب رسیده می خورند

با فلا ش بک ها! مرا نارس کنید

 

در طویله جای بنده تنگ شد

بنده را هم راهی قبرس کنید

 

یک تلمبه رو به تایر ها سرود:

بیشتر در جاده ها فس فس کنید!

 

قرمزم اما برای قافیه

ای هنرمندان مرا قرمز! کنید

 

با هزاران غول تنها مانده ام

بنده را با حوری ام مونس کنید

 

من شبیه جمعیت گشتم مرا

با نشان ضربدر شاخص کنید

 

از طلا گشتن پشی... باور کنید

مرحمت فرموده... اصلا بی خیال!

دو تا رباعی تنها!

 

یک روز به جانبی مسافر بودم

در حال تماشای مناظر بودم

یک چشمه نگاه زندگی با من بود

نزدیک به یک ثانیه شاعر بودم!

 

در سایه ی شب به راه می افتادیم

با فاصله از گناه می افتادیم

دشمن اگر از منورش غافل بود

در عکس خدا سیاه می افتادیم!

 

آی دزد!

 

دوستان! دزد کتابم را برد
گور باباش که تابم را برد

شب که وارد شد و در خوابم دید
مایه ی راحت و خوابم را برد

سال پیش آمد و با نامردی
ساعت نیمه خرابم را برد

غصه اینجاست: کتاب عاریه بود
آن پدر سوخته آبم را برد

دیدمش غمزده دیشب در خواب
کی؟ همانکس که کتابم را برد

گفتمش دزد! چکارت به کتاب
پاسخی داد که خوابم را برد:

×قیمتی تر ز کتاب آیا هست؟×
پاسخش روی جوابم را برد

این بگفت و پس از آن با رندی
ضبط و ماشین حسابم را برد!!

شاخ تو شاخ هالو

این را نوشتم برای طناز معروف «هالو»

هالوا! آمده ای سر زده در وبلاگم
می زند نعره از آن پس ز جگر وبلاگم!

بعد آن روز نیامد صفحاتش بالا
گوییا سر زده در کوه و کمر وبلاگم!

نظریدی تو به اشعارم و از آن ساعت
شده تابنده تر از قرص قمر وبلاگم

پیشِ روزآمدی و توپی وبلاگ شما
می نماید سند عصر حجر وبلاگم

چون نوشتی که پسندیخته ای! شعرم را
می کند فخر به وب های دگر وبلاگم

نیست در خورد نظر دادن تو هر وبلاگ
پیش آن کاخ وهتل هست کپر وبلاگم

می فروشم پس از این فخر به قانون و شفا
می کند چون که به هر درد اثر وبلاگم

«توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر»
مگر آن دم که کنی غرق نظر وبلاگم!

پرنده

 

پرنده باش ولی پر نکش خطر دارد

همیشه گربه ی همسایه فکر شر دارد

دوباره می شکند زیر پا غرور پرت

مگر برای قشنگی پرنده پر دارد؟

تمام فکر تو از این قفس به در شدن است

که چی شود؟ که پرت را هوا که بردارد-

به آسمان ببرد؟ آسمان دلش تنگ است

خودش عیان و نهان آه شعله ور دارد

عجب حوادث تلخیست در حوالی عشق

و عاشق از خطر بی حدش خبر دارد

 

اگر درون قفس آسمان مچاله شود

و با تو حجم قفس را پرنده ور دارد

اگر تمام قفس ها چنین شوند و اگر

پل ترانه کند هر که شعر تر دارد

دوباره می شود از آسمان عبور گرفت

دوباره می شود اما اگر مگر دارد-

فشنگ می شمرد باز مرد همسایه

پرنده باش ولی پر نکش خطر دارد!

از زبان غزل

 

و بشنوید چگونه صدای من کم شد

و حس از تو نوشتن برای من کم شد

چگونه با همه ی انفجار جمعیت

در این دیار بلا مبتلای من کم شد:

همین که چشم من از کوچه های ری افتاد

واز کرانه ی کُر جای پای من کم شد

همان حدود که چربید حس دلسردی

صفا و رونق و رنگ و جلای من کم شد

«کجای این شب تیره بیا...» ی من افزود

«در آن نفس که بمیرم در آ...» ی من کم شد

و بعدِ دوره ی قاجار مادرم زایید

تپل - سپید دوباره فضای من کم شد

و هر چه علم جلو رفت تازه می دیدم

«برای اینکه» بجای «چرا»ی من کم شد

...

 ولوم بده که بکوبد بیا وسط جانم

ولوم بده!... و دوباره صدای من کم شد

طنین جاز مدرن و نوار اکسیژن

و شیشه را بده پایین هوای من کم شد

چقدر این نخ آخر غلیظ و پر دود است

چقدر این دم آخر قوای من کم شد

...

دوباره می شود ای روح شعر برگردی؟

که این غزل نسراید: خدای من...

موج

 

با وسوسه ی باد قد عَلَم می کنی

به تقلید پرنده گان آب نشین

می دوی و بال بال بال

باید بلند تر فکر کنی

بلندتر خیس برداری

چرا که عده ای سر خورده

بازگشتت را سد می شوند

این بار می آیی بلندتر   اخموتر

اما سرت به من می خورد

 

من پایین ترین صخره ی هوازی ام

و تو 

ناگزیر از پا پس کشیدنی

و کف کردن

 فریاد هاییت را فرا یاد بیاور

که آبشار می شدی بر شانه های برادرانم

-در کوه-

و می صیقلاندیشان از هر چه بکری

شیرین بودی و کوهکن!

 

ماهی های قزل آلا می دانستند

که تقدیر تو شور بختی است

ادعای انجمن

 

ای فلان! ای پیشوای انجمن

فاتح هیمالیای انجمن

بسته ای پیمان مرا ضایع کنی

پیش چشم بچه های انجمن

انجمن ما را فلان! بد بخت کرد

ای برمبد آن بنای انجمن

انجمن کوه است و من گم می شوم

مثل رودی لابلای انجمن

انجمن سرو است و من جویی حقیر

می کنم چُر چُر به پای انجمن

یک زمانی بنده حاضر می شدم

در میان اولیای انجمن

می کشیدم نقشه های خوب خوب

از برای ارتقای انجمن

گر جنابالی بدی سیمای آن

بنده هم بودم صدای انجمن

من دهاتی بودم و راهی شدم

جانب ام القرای انجمن

سنگ بودم آمدم زانجا کنار

تا نباشم پیش پای انجمن

 

من نمی گویم ولی در هیچ حال

ای فلان گور بابای انجمن

 من نمی گویم ولی در هیچ حال

ای بشینم! جای جای انجمن

طنز شاعر پیشه ای آزاده ام

کی روم زیر لوای انجمن؟

 

کشته ای ما را و از ما ای فلان!

می ستانی خونبهای انجمن؟!

می زند بیرون

 

هر کجا آب می زند بیرون

از دلم تاب می زند بیرون

دست در جیب، نیمه شب، با سوت

از سرم خواب می زند بیرون

بفشاری اگر دماغم را

باده ی ناب می زند بیرون

خواجه، با بایزید بسطامی

سمت سهراب می زند بیرون

تا بپرسد که: کفش هایم کو؟

بوی جوراب می زند بیرون

سارقی که چراغ قوه نداشت

با طلایاب می زند بیرون

آخرش آب پنج اقیانوس

توی پنجاب می زند بیرون

عاقبت جد اعظم پوستر

از دل قاب می زند بیرون

شعر قیصر ز بارشات شما 

مثل سیلاب می زند بیرون

توی این خشکسال از طبعش

دمبدم آب می زند بیرون! 

دادگاه عشق

 

من بودم و یک سپاه٬ عاشق بودن

با آتش یک نگاه٬ عاشق بودن

این رای صریح هیئت منصفه بود:

محکوم به غم٬ گناه٬ عاشق بودن

 

 

مستنوی

 

هیچ از آن بالا زمین را دیده ای؟

داخل یک مثنوی خوابیده ای؟

مثنوی ها تا گلو تر می کنند

ذهن بازت را کبوتر می کنند

در غزل جفتک پرانی کرده ای

خنده های زعفرانی کرده ای

مثنوی را مست کن این می شود

توی طبعت دست کن این می شود:

 

این صدای خش خش یک چاله است

کره خر همگردن گوساله است

کره خر ها با پدر ها راحتند

اغلب گوساله ها ناراحتند

این که با گوساله ای راهی شوی

توی رود ابلهی ماهی شوی-

مشکل من نیست باور کن رفیق

میزنم بکدفعه از دست تو جیق

جیق گفتم نیت من بود جیغ

مشکل من نیست باور کن رفیغ!

باید از اَشکال سنت پیروی

کرد تا بیرون بیاید مثنوی!

 

خر به خر تا میرسد عر میزند

ادکلن های معطر می زند

ادکلن از برگ یونجه اسفناج

"آنچه شیران را کند روبه مزاج"

من به تاثیرش قلم سابیده ام

داخل این مثنوی خوابیده ام

زیر چرخ زندگانی جک زدم

خم شدم تا آنطرف پشتک زدم

پشتک و وارو کماکان دوستند

مثل ما دو مغز در یک پوستند

چایی رفتارمان آبی که نیست

زردمان همرنگ عنابی که نیست

زردمان قرمزتر از کاهو شده

کارمان هر روز و شب هو هو شده

کار هو هو را قطاران کرده اند

تار ها را تیر باران کرده اند

تیر باران هوا رگباری است

کار در فرهنگ ما اجباری است

کار کو؟ اما کجا؟ کو؟ کار کو؟

لاجرم هم لاجرم همکار کو؟

 

شور شد اما ترش را قورت داد

بالبش می زد به زخم من ضماد

من ضماد عشق او را داشتم

زیر یک تابلو دلش را کاشتم

سبز شد گل داد اما وا نشد

گفته شد وا می شود اما نشد

مثنوی را مست کن این می شود

توی طبعت دست کن این می شود:

 

عکس من با قلب تو پیوست شد

کوچه یک پرونده ی بن بست شد

عکس تو با قلب من گرگ وسگ اند

مثل مشتی نعمت و حیدر بگ اند

مثل حیدر بگ که با نعمت بد است

گر یکی باید بدی او صد بد است

صد صدا را در دهان می آورد

دلبر ابرو کمان می آورد

دلبر ابرو کمان خط خطی

شکل حلوا شکل لوز مسقطی

 

مثنوی هایی که رودی وحشی اند

گاه درگیر رکودی وحشی اند

 

مثنوی گر مست شد این می شود

توی طبعت دست پس دیگر مکن!