بیداری داریوش شاه در تخت جمشید
پگاهی بر خواستیم از خواب. سرمان سنگین از شراب شاهی. پیشکاران را نیافتیم. پنداشتیم که نوروز است و به عید دیدنی رفته اند. خوی شاهانه مان را عار آمد که بر آنان خرده گیریم.
پس از چندی نشستن در خوابگاه بر آن شدیم که تا میهمانان نوروزی به کاخ سرازیر نشده اند به کار گردش شویم و اگر شد جایی نیکو برای سیزده بدر بیابیم و از همه خطیرتر از دست شاه بانو بگریزیم که هنوز از کنده نشدن نگاره چهره ی فوتوژنیک و اندام مانکنی خود بر کتیبه های کاخ در رنج است و اکنون به دیدن برادرش رفته است به نقش رستم!
از نقشِ زن و سه تار زن بگریزید
از اولی اش ولی خفن بگریزید
طبع شاهانه به جوش آمد از هوای بهار و ریتم گرفتیم. پرتو خورشید چشم هایمان را زد، گفتیم: کاخ چقدر نورانی و دلباز شده، باید که آرشیتکت شاهی را پاداشی، چیزی داد. سر که فراز کردیم، دیدیم کاخ طاق ندارد و انگار که کاخی نیست! سری جنباندیم و پنداشتیم از شراب دوشینه است. شعری بر یادمان گذشتن گرفت:
صباح الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می کند در سر، خمار خمر دوشینم
نام شاعر را به یاد نیاوردیم. هرچه بود اولش «حا» بود و آخرش هم «فظ»! ولی با خود گفتیم یادمان باشد این شاعرانی را که با واژگان ناپارسی شعر می سازند گوشمالی کنیم، گوشمال کردنی!
بسیاری از ستون ها را هم بر جای ندیدیم و به ناگاه دیدیم که بر ریگ و شن راه می رویم و دروازه ای و دیواری نه!
چشم هایمان را مالاندیم. سربازانی دیدیم. سربازی پارسی را فرا خواندیم. نیامد. پوشاکی داشت شگرف. سبز رنگ. با کُنار می زد، به غایت فرسوده. خنجری بی آذین داشت و گرزی که خلال دندان را می مانست. و او را زرهی و خودی نه. ونشانی غریب بر کلاه و بازو داشت.
پس سربازی مادی را فراخواندیم که پوشاکی خاکی رنگ به بر داشت. او نیز نشنید و گویی هرگز ما را بِنَدید.
و مردمانی دیدیم که از دروازه ی ملل به درون می شوند و در کاخ می پراکنند، پراکندنی. با خود گفتیم: ما که هنوز بار عام نداده ایم، اینان را چه می شود؟
پوشاکی شگفت داشتند و پیشکش هایی شگفت تر. اجسامی نیم پلاستیک و نیم فلز با آبگینه ای کاو. ژست می گرفتند و نور به هم می پاشیدند، پاشیدنی! و شگفتا که بیشتر، زنان را می مانستند. بی ریش و بی جنگ افزاری در پیش! و هیچیک ما را نمی دیدند. گفتیم: یکی نیست اینان را سامانی دهد؟ چرا سنگ نوشته های ما را ناخوانده درون می شوند؟ پرده داران کجایند؟ چرا خردسالان را راه داده اید؟ چگونه است که خاکستر دود افزار بر کف کاخ می ریزند؟...
چشممان روی نگاره ی شیر گاوشکن مانده بود. گفتیم: امید است که پنداشته نیاید که ما اهل خشونت بوده ایم و حکمت این نگاره بدانند. باز گفتیم: شگفت است که نگاره های کاخ را خاک گرفته است و مگر ما کاخ تکانی نوروز را نفرموده بودیم؟!
قضای حاجت را به آبریزگاه شاهانه شدیم، نیافتیم. پس دشنامی اهریمن را فرستاده، از پلکان سرازیر شدیم. ناگاه وزیر خود را یافتیم گریان و سر در گریبان. او که بزرگمهرِ نوشیروان را در جیب توانستی نهادن و راه رفتن! ما را چو دید ایزد را سپاس گفت و به زمین بر بوسه داد. ما از او خوشنودتر ولی به روی خویش نیاوردیم. پرسیدیمش که حال چیست و درباریان و لشکریان کجایند و این بندگان با این جامه های سخت ناخوب که اند و مگر برای به دوش کشیدن تخت شاهی نیامده اند؟...
وزیر گفت: شاها! روزگار نه بر آن گونه است که ما پنداریم و من پندارم که ما به روزگاری سخت پس از این آمده ایم و این را از سنگ نبشته ها توان دانست و افسوس که شباهنگام نیست تا از ستارگان باز پرسم و من از برابری شیشه نبشته هایی که اینان نهاده اند راهنمایی را، با سنگ نوشته های میخی، نبشتن و خواندن ایشان را دانسته ام تا اندازه ای و...
سخنش را بریدیم و از آبریزگاه پرسیدیم. گفت آنرا نیز به نیروی اندیشه یافته ام و پیش افتاد.
بر در آبریزگاه مردی سالخورده بر چارپایه ای نشسته بود، نیم خواب. ما فرو شدیم و نشستیم. بر پشت در آبریزگاه نوشته هایی دیدیم نبشته. با شعر می مانست و ما را از آنکه نتوانستیم خواندن حیف آمد.
چون بیرون خواستیم شدن، مرد سالخورده دست فراروی ما گرفت. دانستیم که زر و سیم می خواهد. ما که پاداش زر و سیم بدین گونه شاعران را می دادیم، انگشتری شاهانه او را بدادیم و پنداشتیم آن اشعار بر پشت در آبریزگاه، او نبشته باشد!
چون از رنج آبریزگاه بیرون شدیم، وزیر را گفتیم: این حالی سخت شگفت است و ما پنداریم که کابوس می بینیم و حال خود را همچون حال سیاووش، هنگام بهتان زدن کاووس می بینیم و این حال ما را از چهارشنبه سوری پدید آمده و ترقه بازی و این برنامه ی «نور وصدا» که ما را خواب زده کرده باشد.
شب های جمعه ما را آزار می رسانند
نور و صدای تخت و نور وصدای جمشید!
باز گفتیم امروز که نوروز است می خواهیم که گردشی کنیم و این ما را دانسته آمده است که باید خوش بود در همه روز و این روز که ما را نشناسند و نبینند و ما نوادگانمان را ببینیم سخت خوشتر است و باید به کاخ فراز شد و عیش افزار برگرفت و به گردش شد.
با وزیر به کاخ بر آمدیم. مردی نوادگانمان را راهنما بود و احوال ما می گفت، نه بی کاستی اما به درستی. و ما سخت حال می کردیم. یکی از نوادگان دیگری را گفت: «میگم او موقه که نفتم که نداشتیم که اِقد وضمون توپ بوده که!» و ما خواستیم گفتن که چرا. و می سوزاندیم و اندود می کردیم با آن دیوارها را و... افسوس که نمی دیدند و نمی شنیدند.
وزیر گفت: شاها! همه ی کاخ ها نیستند! و تنها در آنجا سرایی است که طاق دارد و گمان است که افزاری درون آن باشد هنوز. ولی آن افزار را به یادبود نیاکانشان که شما باشید! به نیکی پاس می دارند و ما نیز نمی توانیم درون شدن - بدون بلیط- و چیزی بردن تا چه رسد به دیگران!
گفتیم: همه ی آن دارایی که در شهری نمی گنجید، همه در این سرایچه است؟ وزیر گفت: آری و بلکه هم بیشتر!
پس وزیر را گفتیم: ما را باره ای باید گردش را، پس اسبی باید آوردن و تا بازآیی ما گشتی خواهیم زدن در کاخ که اینک کوخ را ماند که رفتار و پوشاک نوادگان و سربازان شگفت تر است از ویرانی کاخ ها.
مردان با آستین هایی برکنده و ریش هایی به شش تیغ بر تراشیده و اندکی -برچانه- فروهشته و شقیقه هایی که نبشتن ما را می مانست و میخی بود! و بانوان با پایچه هایی فرا گرفته و گیسوانی نیم بسته - و نیم باز- و... دریغمان آمد از آن همه غیرت که ما را بود و نوادگانمان را نه!
سوار بر اسبان از کاخ سرازیر شدیم. بر پلکان، وزیر گفت: چه تلاش ها که شد در بنای این بنای بزرگ، از ستاندن مجوز و هزینه ی نوسازی و عوارض و دستمزد و اوستاد و کارگر و چه و چه!
گفتیم: و خدای کناد که اینان یاد گیرند و بر گوش آویزند که:
ای دل اگر مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی زتخت خویش
بر جاده ها فرشی دیدیم گسترده، به غایت سیاه و به سرپپسی نام ها بر آن نگاشته! و مرکب هایی سخت شگفت داشتند از آهن و چرخ ها داشت و خود رونده بود، بی آنکه اسبی که اسبی آن را کشانَد و دودی از پس پشت آن روان بود.
در شدن بودیم که خودرونده ای از کنار ما به آرامی گذشتن گرفت. پژواکی از آن به گوشمان رسید:
بیا تو، بیا تو، خودت بیا تو، بیا پَلوی من! صداتو، نگاتو...
وزیر گفت: ای شگفت که ترانه ی ایشان چه سخیف است و به چه روز اوفتاده اند و به چه گوش می سپارند و ما ما در آن دوران، سرود ها به کنسرت و پخش زنده گوش می کردیم در تالارها، همه توپ و دِی بلالی! که اگر باربد و نکیسای خسرو پرویز می شنیدند کُپ نموده و جامه دران می کردند، جامه دران کردنی!
به ناگاه از دور سیاهی شهری دیدیم. شهری بود بر هامون نهاده و بناهایی داشت به غایت بی قواره و ناجور و جوی ها همه آکنده دیدیم از لای و لجن و پوست کیک و آب میوه. گفتیم: ای شگفت که ما در شهر پارسه سامانه ی فاضلاب شهری داشتیم و اینان ندارند. رودی بزرگ دیدیم آکنده از پلشتی و ته نشینات کیمیاوی!
و آن شهر را در هاله ای از نور دیدیم فرا گرفته و رودی از خود رونگان بدانجا می شدند بی امان و دود می کردند همچنان.
وزیر گفت: پندارم که آن شهر در آتشی می سوزد و در پیش بینی نامه ای خوانده ام که به شهری در همین دشت، اسکندر نامی بیاید و بسوزد و نرود!
بر دیوارها نبشته های دیدیم، پر منحنی و چشم نواز. وزیر را گفتیم: این نوادگان از زمینه هایی که ما را نومید نساختند، یکی این خوش نبشتن است. پس پارچه نوشته ای او را نشان داده و پرسیدیم: چه نبشته؟ وزیر چشم هایش را مغولی کرد خواند: مرگ بر آمریکا
گفتیم این آمریکا مگر واژه ای است که فرهنگستان اینان جایگزین اهریمن نموده است؟ وزیر گفت: به گمانم این آمریکا همان قدرتی است که پیش گویان بزرگ می گفتند که گروهی اند تازه به دوران رسیده که جنبه ی زور و توان، هیچ ندارند!
یادمان آمد که کورش بزرگ گفته بود: وقتی ارتش من به آرامی وارد بابل شد مردم به گرمی گام های ما را پذیرفتند... من فرمان دادم همه در پرستش خدای خود آزاد باشند...
قرص خورشید در سیاهی می شد که عنان کشیدیم و خواستیم بازگشتن و خفتن در ویرانه های کاخ خودمان و نخواستیم دیدن از این بیش، این بی هنجاری و دود که فرزندانمان را فرا گرفته و کاخ ما را نیز. پس بازگشتیم. به کاخ فراز شدیم. زیر نور ماه خواستیم خفتن. گفتیم:
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
و چون از دور نگریستیم شهر را که همچنان می سوخت در آتشی. صدایی گفت: بازدید کنندگان عزیز! آثار تاریخی تخت جمشید در اثر مرور زمان فرسوده شده، لطفا...
و ما خفتیم.