افسوس
چشمم به جمال عشق روشن شد و رفت
در وصف رخش زبانم الکن شد و رفت
افسوس و دریغ کز همه دولت عشق
«افسوس و دریغ» قسمت من شده و رفت
صد مرتبه در غروب بی فردایی
یا در شب خالکوب بی فردایی
از هر دری ای ستاره ی صبح امید
من رانده شدم به چوب بی فردایی
+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 1:40 توسط عبدالرضا قیصری
|