سپاس و غزل
از همه دوستان مهربون كه پيام تبريك گذاشتن ممنونم. از طرف كل خانواده تشكر مي كنم!
يك غزل هم تقديم مي كنم به ذوق مشكل پسندتون.
من بي قرارم، بي قرار چشم هايت
افتاده ام در گير و دار چشم هايت
اينجا كنار دست شعرت مي نشينم
شايد بيايم تا كنار چشم هايت
از ابتدا احساس گل را مي شناسي
آيا كه بود آموزگار چشم هايت؟
احساس بي اندازه اي دارم كه عمري
مي زيستم در روزگار چشم هايت
تو باغ ميمندي و من از تخت جمشيد
راهي شدم تا اقتدار چشم هايت
شيراز را لبريز كردم از تغزل
با لطف باران، با قرار چشم هايت
يك حلقه در دست نگاهم مي درخشد
افتاده دستم در مدار چشم هايت
اين بيت را با ماه سويت مي فرستم
شايد شبي آمد به كار چشم هايت
شايد بلوچستان رضايت را ببينت
جاي «رضا»يت در بهار چشم هايت
اين بيت ها... اين بيت ها را مي نويسم
روي نگاهم تا دوباره چشم هايت...
*
لطفا مرا اين دفعه دعوت كن به صرف_
يك كاسه از آش انار چشم هايت