شعر طنزي نگفته ام نازي

يك دليلش ترانه هاي تو بود

توي ذهنم پر از مجادله ي

دل دل عاشقانه هاي تو بود


گفته بودم كه سوژه ها رفتند

از سر و كول طبع من بالا

فكر كردي چرا نمي جوشد

ديگ طنزم شبيه قبلن ها!


عاشقم بي تكلف و اغراق

عاشقم بي بهانه و ترفند

عاشقم آنچنان كه مي رويد

روي پيراهنم گل لبخند


در دلم قالي سليمان است

يك جهانگردي پر و كامل

ديدن چشم تو از آن بالا

باغ هاي معلق بابل


در خيالم مدام مي بارند

ابرهاي «كجايي اي نازم؟»

رعد و برق «چرا نيامد پس؟»

مي شود خيس دفترم بازم!


با تمام وجود دارم دوست

دختري را كه مست لبخند است

دختري را كه از پيامدهاش

عطر گلزارهاي ميمند است!


در كنارم كنار ياد خودش

دفتر شعر «بهمني» دارم

باز كردم نوشته: اين ايام

«حال و روزي نگفتني دارم»


كاش مي شد تمام شاعر ها

مصلحت را در اين خلاصه كنند

كه بگيرند و عشق ياري را

توي يك مثنوي حماسه كنند


گفته بودم: «عزيز من به خدا

ته اين قصه را نمي دانم»

در كنارت نشسته ام حالا

چارپاره برات مي خوانم!